دو ساواکی که از قضا شبیه بههم درآمدهاند
شاید بهتر باشد «کلاغ» را نه پاسخ «تاسیان»، بلکه ادامه همان روند بدانیم؛ دو سریال با دو لحن و دو میزان خشونت متفاوت، اما با یک انتخاب دراماتیک مشترک: انسانی کردن ساواک.
این روزها در فضای رسانهای، "کلاغ" را گاهی به عنوان پاسخی به "تاسیان" بازنمایی میکنند. انگار اگر "تاسیان" ساواک را بیشا از اندازه انسانی، عاشقانه و کمخشونت نشان میداد، "کلاغ" آمده است تا با چند صحنه خشن و در نهایت با کشتن دختر، آن تصویر را اصلاح کند. اما اگر کمی دقیقتر به شخصیتهای اصلی هر دو سریال نگاه کنیم، به نظر میرسد این دو اثر نه در مقابل با یکدیگر، بلکه در یک مسیر مشترک حرکت میکنند. اتهام سفیدشویی ساواک به "تاسیان" از همان قسمتهای ابتدایی مطرح شد. رسانههای منتقد سریال مشخصا روی این مساله دست گذاشتند که ساواک "تاسیان" بیش از انکه سازمانی مخوف و سرکوبگر باشد، شمایلی سانتیمانتال و انسانی دارد؛ حتی در یکی از نقدهای تند منتشرشده، تعبیر "ساواک صورتی" برای آن به کار رفت.
![]()
اما نکته مهم اینجاست: اگر مسئله را از زاویه شخصیتپردازی نگاه کنیم، «کلاغ» چندان از «تاسیان» فاصله ندارد. در هر دو سریال، قهرمان اصلی کسی است که مخاطب قرار است دوستش داشته باشد. هوتن شکیبا در «تاسیان» و هادی حجازیفر در «کلاغ»، پیش از آنکه نماینده یک سازمان یا ایدئولوژی باشند، آدمهایی عاشقاند. آنها در عشق خود صادقاند و به لحاظ اخلاقی قرار نیست شرور داستان باشند. مخاطب باید با آنها همدلی کند، دردشان را بفهمد و شکست عاطفیشان را جدی بگیرد. این نکته درباره «کلاغ» حتی مهمتر است. اگر قرار بود این سریال واقعاً پاسخی به «تاسیان» باشد، باید شخصیت هادی حجازیفر به عنوان نماینده ساواک، حامل خشونت و شرارت سیستم باشد. اما چنین اتفاقی نمیافتد. نماینده خشونت ساواک، پدرزن اوست؛ نه خود او. حجازیفر، برخلاف این شخصیت، آدمی است که به لحاظ فردی سمپاتیک است، عاشق است و اساساً قرار نیست با خشونت خود شناخته شود. او خود بیشتر قربانی یک سیستم است نه نماینده تمام قد آن. پس خشونت «کلاغ» الزاماً به معنای تغییر نگاه سریال به ساواک نیست. در واقع هر دو سریال یک گزاره مهم و البته بحثبرانگیز را پیش روی مخاطب میگذارند: ممکن است در یک سازمان سرکوبگر، آدمهای خوب هم وجود داشته باشند.
![]()
![]()
اما مشکل از جایی شروع میشود که شخصیت خوبِ ساواکی به مرکز روایت تبدیل میشود و مخاطب به جای مواجهه با ماهیت یک سازمان، با زندگی ،شخصی، عشق، رنج و وجدان یک عضو آن همراه میشود. در اینجا قضاوت اخلاقی درباره فرد به تدریج میتواند جای قضاوت تاریخی درباره سازمان را بگیرد. به همین دلیل، «تاسیان» با نشان دادن یک ساواکی عاشق و «کلاغ» با نشان دادن یک ساواکی عاشق که خودش عامل خشونت نیست هر دو علیه قرائت رسمی از ساواک عمل میکنند؛ قرائت ساواک به عنوان مجموعهای یکدست از آدمهای خشن، بیرحم و شکنجهگر. این همان چیزی است که رسانههای منتقد «تاسیان» نیز روی آن دست گذاشتهاند و آن را فاصله گرفتن سریال از تصویر تاریخی رایج از ساواک دانستهاند. حتی تفاوت میزان خشونت در دو سریال هم لزوماً این نتیجه را تغییر نمیدهد خشونت وقتی به شخصیت فرعی یا پدر شخصیت اصلی منتقل میشود، الزاماً قهرمان را از جایگاه اخلاقیاش پایین نمیآورد در «کلاغ» میتوان ساواک را خشنتر دید و در عین حال ساواکی قهرمان را آدم خوبی دانست. این دقیقاً همان دوگانهای است که «تاسیان» هم ساخته بود.
![]()
بنابراین شاید بهتر باشد «کلاغ» را نه پاسخ «تاسیان»، بلکه ادامه همان روند بدانیم؛ دو سریال با دو لحن و دو میزان خشونت متفاوت، اما با یک انتخاب دراماتیک مشترک: انسانی کردن ساواک. از این منظر اگر «تاسیان» متهم شد که ساواک را سفید کرده، سخت است «کلاغ» را صرفاً به دلیل چند صحنه خشن، ضد آن بدانیم. چون در نهایت سؤال مهمتر این نیست که ساواک در کدام سریال بیشتر خشونت میکند؛ سؤال این است که ساواکی قهرمان در کدام سریال آدم بدی است؟ و پاسخ در هر دو مورد تقریباً یکسان است: ساواکی در هر دو سریال آدم بدی نیست!
![]()
شاید تفاوت اصلی «کلاغ» و «تاسیان» نه در تصویری باشد که از ساواک ارائه میکنند، بلکه در میزان خشونتی باشد که حاضرند برای ساختن آن تصویر به مخاطب نشان دهند. پیام نهایی اما چندان متفاوت نیست: ساواک فقط یک هیولای یکپارچه نیست؛ درون آن هم آدمهایی بودهاند که عاشق میشدهاند، اخلاق داشتهاند و حتی ممکن است با خشونتهای سیستم همراه نبوده باشند. دقیقاً همین جاست که «کلاغ»، برخلاف آنچه برخی رسانهها میگویند، میتواند بیش از آنکه پاسخ «تاسیان» باشد هممسیر آن باشد.
نظر شما