مورد کاملا لوکسِ خانه محقر رحیم نجار در بامداد خمار

ماجرا از جایی جالب می‌شود که همین اتاق، با تمام سادگی ظاهری‌اش، در مختصات زندگی امروز ایرانی‌ها می‌تواند ارزشی قابل‌توجه داشته باشد. فرش‌ها و وسایلی که زمانی بخشی عادی از زندگی خانوارها بودند، حالا ممکن است برای بسیاری به کالاهایی گران‌قیمت تبدیل شده باشند.

 انتشار تصویری در اینستاگرام با عنوان «خانه محقر رحیم نجار» به‌تازگی بحثی را در شبکه‌های اجتماعی به راه انداخته؛ بحثی که از دل یک تصویر ساده بیرون آمده، اما به‌تدریج ابعاد غیرمنتظره و قابل‌تأملی پیدا کرده است. خانه‌ای که در تصویر می‌بینیم، با فرش‌های پرنقش‌ونگار و ظاهراً دستبافت، پشتی‌های متعدد و پرده‌ای بر پنجره آراسته شده؛ وسایلی که دست‌کم در شرایط اقتصادی امروز، دیگر چندان ارزان و در دسترس نیستند.

ماجرا از جایی جالب می‌شود که همین اتاق، با تمام سادگی ظاهری‌اش، در مختصات زندگی امروز ایرانی‌ها می‌تواند ارزشی قابل‌توجه داشته باشد. فرش‌ها و وسایلی که زمانی بخشی عادی از زندگی خانوارها بودند، حالا ممکن است برای بسیاری به کالاهایی گران‌قیمت تبدیل شده باشند. همین تناقض کافی است تا تصویر «خانه محقر» رحیم نجار، به‌جای بازنمایی صرف فقر و فرودستی، معنای دیگری هم پیدا کند؛ معنایی که شاید بتوان آن را با تعبیر امروزی‌ها، کمی «دارک» توصیف کرد.

برای کسانی که رمان «بامداد خمار» را نخوانده‌اند یا اقتباس سریالی آن را ندیده‌اند، باید گفت محور اصلی داستان، عشق پرچالش و طبقاتی میان محبوبه، دختر خانواده مرفه و اشرافی خان‌سالار، و رحیم نجار، جوانی از طبقه فرودست و شاگرد نجار است. رابطه‌ای که در تقابل با مخالفت خانواده، مرزبندی‌های طبقاتی و ساختار مردسالارانه شکل می‌گیرد و سرنوشت شخصیت‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

photo_2026-10-27_11-52-51

 

در ادامه، بخشی از کپشن پستی را مرور می‌کنیم (احتمالا بخشی از رمان بامداد خمار) که کاربری با نام «احمدی‌راد» همراه با انتشار تصویر خانه رحیم نجار منتشر کرده است:  «با رحیم در برابر چشم دایه مثل دو مجسمه، مودب و دست به زانو در کالسکه نشستیم. به دستور دایه کالسکه از چند خیابان و یکی دو کوچه گذشت و در محله نسبتا شلوغی مقابل یک خانه کوچک ایستاد  دایه کلیدی از جیب بیرون کشید و در چوبی سبز رنگ کوچکی را گشود. وارد دالان باریکی شدیم. سمت راست دالان مستراح بود. وقتی دالان به انتها میرسید، با یک پله به حیاط مربوط میشدند. هیزم اندکی در گوشه انبار قرار داده بودند. دست راست، در کمرکش حیاط، دهنه تاریک معبری بود که سقف ضربی از آجر داشت. این دهنه باریک با چند پله به مطبخ کوچک دودزده ای میرسید. میان حیاط حوض کوچکی با آب سبز رنگ لجن بسته قرار داشت. رو به روی در ورودی پلکانی از گوشه حیاط بالا میرفت و به ایوان کوچکی منتهی میشد با دو اتاق. یکی بزرگ تر که اتاق اصلی بود و به اصطلاح اتاق پذیرایی محسوب میشد و با دری به ایوان باز میشد و از درون به اتاق کوچک تری راه داشت که اتاق خواب و صندوقخانه ما شد. این اتاق پنجره ای رو به ایوان داشت. ولی برای رفت و آمد به آن باید از اتاق اصلی که من به آن تالار میگفتم، عبور کرد. چه تالاری! چهار متر و نیم در پنج متر کف اتاق‌ها را دایه با قالی خرسک من فرش کرده و مخده‌ها را کنار دیوار اتاق بزرگ‌تر جا داده بود. پرده گلدار نسبتاً زیبا ولی ارزان‌قیمتی آویزان کرده بود. من پا به حیاط گذاشتم و مات و مبهوت به در و دیوار خیره شدم. تمام این خانه به اندازه حیاط خلوت خانه پدری‌ام نیز نمی‌شد. آن عروسی فقیرانه و این خانه محقر و آن روز سخت و دردناک که روز ازدواج من بود، مرا از پا افکنده بود.»

بامداد

اما مرور نظرات کاربران که بخش قابل توجه ماجراست:

میلو: ما به جایی رسیدیم همین خانه که تعریف می‌کنند و عکسش را می‌گذارند در شرایط فعلی آرزوی خیلی‌هاست.

مرمر: خانه بسی وحشتناک و محقر بوده ولی نه این خانه! کاش محتوای کتاب مدنظر بود تا اوج حقارت یک انتخاب نادرست به مخاطب القا می‌شد. کجا بوده این همه فرش و پشتی و نظم؟!

زیما: اینکه صد و پنجاه متر خونه حیاط و حوض‌دار اون زمان‌ محقر و کوچک تلقی می‌شده جالبه. الان اگر بودن با خونه اتاقک‌های چهل متری و شصت متری چی می گفتن!

و فالگیر: این که از خونه خود بصیرالملک هم بیشتر فرش و پشتی داره!

منبع: برترین ها
ارسال به دیگران :

نظر شما

تازه