با چشمانی اشک‌آلود ما باز هم نوروز را در آغوش می‌کشیم

به نوروز امسال فکر می‌کنم. نوروزی که از پس بلایا و جنگ‌های بی‌امان تاریخ هنوز زنده است. از میان قلب‌های خونین چه بسیار مردمان گذشته و خودش را چون سلاحی علیه تباهی به ما رسانده.

فاطمه علی‌اصغر در یادداشتی در پیام ما نوشت: اینترنت برای جست‌وجو وجود ندارد؛ تصویر محوی از پیرمرد افغانستانی را به یاد می‌آورم در بازاری آشفته از جنگ به خبرنگاری که از او می‌پرسد: «نوروز امسال را چه می‌کنی؟» می‌خواند: «به نوروز بگویید که امسال نیاید…» به نوروز امسال فکر می‌کنم. نوروزی که از پس بلایا و جنگ‌های بی‌امان تاریخ هنوز زنده است. از میان قلب‌های خونین چه بسیار مردمان گذشته و خودش را چون سلاحی علیه تباهی به ما رسانده. چهره‌اش بهاری است. اصل حرفش این است؛ دوستی و صلح و امید. چگونه می‌شود به نوروز بگوییم نیاید؟ ۲۰ روز است آسمان ایران بی‌امان می‌غرد و زمین در خود می‌پیچد. بیش از چندین هزار غیرنظامی جانشان را از دست دادند، بسیاری از مردم خانه‌هایشان ویران شده. زنی در جوادیه می‌گوید وقتی سقف خانه‌اش ریخت، داشته خانه‌تکانی می‌کرده. در میان شیشه‌های پنجره فروریخته ساختمان‌های مسکونی خیابان ورشو زنی را با دستکش‌های قرمز دیدم که گریه می‌کرد. هفدهم اسفند وقتی موج حملات به خیابان بهار رسید، خیلی‌ها در میدان هفت‌تیر داشتند از مغازه‌های باز و نیمه‌بسته گل و شیرینی می‌خریدند برای سفره هفت‌سین. هنوز جنگ ایران و عراق را به یاد داریم؛ آژیر خطر بلند می‌شد، مردم به زیرزمین‌ها می‌رفتند، اما نوروز را جشن می‌گرفتند. اسناد و عکس‌ها شاهدان به‌حق‌ آن‌اند. ما چگونه به استقبال نوروز نرویم؟

 

که بی‌تاب هویت و فرهنگ این مملکت‌ایم. ما که می‌خواستیم وطنمان از هر آلاینده‌ و گزندی پاک باشد. آیا آیندگان ما را به یاد می‌آورند که چه سالی به ما گذشت و ما از چه نوشتیم؟ سال هنوز شروع نشده بود که بحران بندرعباس شعله کشید. دانشجویی در تاریکی خیابان‌های امیرآباد برای لپ‌تاپ‌اش که تنها دارایی‌اش بود، به قتل رسید. ما اما تاب‌ آوردیم و از قانون نوشتیم، وقتی می‌خواستند تله‌کابینی بسازند که مانع جهانی‌شدن تاق‌بستان بود. دزدی قرآن‌های طلاکوب در ازای بدهی از موزه ماهان کرمان را تیتر یک روزنامه کردیم. وقتی پیگیری‌هایمان به نتیجه رسید و قرآن‌ها برگشتند، باز ادامه دادیم. درباره فرصت کوتاه نجات پایتخت هشدار دادیم؛ از فرونشست و بی‌آبی. ما همواره ایران آباد می‌خواستیم؛ بهشتی که از آن آواره نشویم. پس مخالف ساخت هتل و خانه‌ روی گسل‌ها بودیم. ما برای نان نانواها دلشوره داشتیم و آنهایی که شب سر گرسنه زمین می‌گذارند. آینده موزه‌های ایران در عصر شتابزدگی دغدغه ما بود؛ چراکه وطن را همتای پیشرفته‌ترین کشورهای جهان می‌خواستیم. پس علیه حفاری‌های غیرمجاز نوشتیم و دلالان تاریخ. نگران کوچ شاهنامه‌خوان‌ها از وطن بودیم. ابعاد مختلف بازچرخانی آب را زیر ذره‌بین گذاشتیم که مبادا قطره‌ای از آن هدر رود. ما از کارگرانی نوشتیم که از فقر به چاه مرگ پناه بردند و در جست‌وجوی آب برای کشت غیرقانونی خشخاش و در اعماق زمین خفه شدند. باز از فصل جدید رابطه تهران و قاهره گفتیم. ما برای نام خلیج‌فارس فریاد کشیدیم که مبادا تحریف شود. به سیاه‌چاله اندوه افتادیم وقتی که شکارچیان غیرمجاز حوالی تنگه بیستم محیطبان خاییز را کشتند. ما روایت «الهه حسین‌نژاد» را گفتیم، چون نمی‌خواستیم هیچ دختری در این سرزمین قربانی خشونت و ناامنی شود. فاجعه نفتی مارون را به نقد کارشناسان گذاشتیم، چون نمی‌خواستیم آب‌های ایران آمیخته به آلاینده‌ها باشد. وقتی حریم «کنارصندل» جیرفت را برای ساخت ورزشگاه زیر چرخ لودرها له کردند، شبانه‌روز برای توقفش با مدیران و دست‌اندرکاران تماس گرفتیم. ما می‌خواستیم یکی از قدیمی‌ترین و درخشان‌ترین تمدن‌های بشری را حفظ کنیم تا سایت موزه شود، گردشگران جهان بیایند و این عظمت را با چشمان خود ببینند. مطالبه‌مان داشت محقق می‌شد و باستان‌شناسان از ایتالیا راهی ایران بودند که جنگ درگرفت. ما از جوانانی نوشتیم که برای خاموش کردن آتش جنگل‌های زاگرس به دل آتش زدند و جان باختند. مسائل اقتصادی و اجتماعی کم نبود، اما ما از مردمی نوشتیم که پای کار آمدند تا آهوان در قرق علی‌آباد چهل‌گزی زاده شوند.

از کنسرت علیرضا قربانی نوشتیم که از آرزوی خفته ایران می‌خواند. ما نگران تولد نوزادان بودیم و از آمار تکان‌دهنده مرگ و زندگی گزارش دادیم. دلمان شکست وقتی طالبان آب را بر ما بست، اما باز سراغ کنسرت نغمه‌های ایستادگی فلک‌الافلاک رفتیم. یادم نمی‌رود چقدر دلشوره تاریخ شهرری را داشتیم که مبادا محوطه‌هایش قربانی توسعه بی‌رویه شوند. ما از صعود کوهنوردان به قله دوستی نوشتیم. ما مخالف کاشتن نخل‌ در چنارستان تهران بودیم و برایش دلیل کارشناسی داشتیم. ما از غزه نوشتیم و کودکانی که در یک قدمی قحطی بودند، با تصویری از قابلمه‌های خالی و جان‌های کوچک بی‌تاب. ایران خانه ما بود؛ پس از زنجیره‌های انسانی نوشتیم که برای حفظ هویت ملی شکل می‌گرفت تا بگوییم ما چقدر وطنمان را دوست داریم. وقتی جنگ دوازده‌‌روزه شد. ایستادیم، جنگ را شر مطلق خواندیم و از قلب‌هایی نوشتیم که برای ایران می‌تپید، از دیپلماسی در میدان. وقتی جگرمان خون دست‌وپاهای کوچک بی‌صاحب بود، از سکوت کودکان گمشده در صدای موشک‌ها نوشتیم. ما دست برنداشتیم از کیان این سرزمین. این‌طور بگویم که حتی وقتی از آوار جنگ بیرون آمدیم، باز پیگیر توله‌خرس گمشده پردیسان بودیم. خرس سیاه کوچکی که هرگز پیدا نشد. چقدر از نبایدها گفتیم؛ یکی‌شان پلمپ خانه‌ اندیشمندان. خانه‌ای که حالا زخم‌خورده جنگ شده است، بعد از انفجار ساختمان مجاورش. به چشم خود دیدم چگونه در ورودی‌اش شکسته و شیشه‌هایش سالن خاطره‌انگیزش فروریخته؛ سالنی که همواره از نشست و گفت‌وگو برای بالندگی ایران پر از جمعیت می‌شد.

روزهایی را به یاد می‌آورم که مردم برای نجات جنگل‌های شمال که در آتش‌ می‌سوختند، داوطلبانه به دل شعله‌ها زدند. آیا آیندگان ما را به یاد می‌آورند؟ ما که در هوای آلوده تهران را نفس کشیدیم و علیه مازوت‌سوزی لجام‌گسیخته و خودروهای فرسوده نوشتیم؟ ما که بی‌قرار زخم‌های زنان افغانستانی بودیم؟ ما که به سوگ نخلستان‌های بی‌آب نشستیم؟ ما که نگران گردشگری ایران بودیم و کسب‌وکارهای آنلاینی که متضرر شدند. «پیرپسر» به سینماها آمد و سالن‌ها، بعد از مدت‌ها رکود، پر شدند و ما آن را تحلیل کردیم. سراغ مسائلی چون استعمار آبی، گرانی دارو و بیماران خاص رفتیم. نگران زباله‌های شهرهای ایران بودیم و پسماندهای مسموم. درباره سرمایه اجتماعی روی مین هشدار دادیم. ما در اندوه مرگ «ناصر تقوایی» در وطن و «بهرام بیضایی» دور از وطن سوختیم. از نسل زد در نپال نوشتیم که سرنوشت خود را تغییر دادند. از موتورسواری زنان در خیابان‌های تهران. ما وقتی «جین گودال» از دنیا رفت، تصویرش را منتشر کردیم تا از امید بگوییم. ما نمی‌توانستیم ببینیم سدسازی‌های غیرکارشناسی و بدون مجوز جنگل‌ها و زیستگاه‌ها را از بین ببرد. ما همراه جوانانی شدیم که «نگهبانان روح جنگل»‌اند، اما در حسرت یک زندگی معمولی می‌سوزند. فریادهای ما تمامی نداشت؛ برای اینکه به ضرورت توسعه پایدار ایمان داشتیم. ما می‌خواستیم پرندگان مهاجر در تالاب‌های امن و برقرار ایران مأوا کنند. ما از زنانی نوشتیم که با وجود همه بی‌مهری‌ها قنات‌های شهداد را زنده کردند و روستاهای بی‌آب را جهانی کردند. زنانی که سقف‌های شیشه‌ای را کنار زدند. ما تا روشنایی در شب یلدا قصه گفتیم، اما زمستان دست برنمی‌داشت. چند هزار جوان‌ در خیابان‌های این سرزمین پرپر شدند. باز هم تاب‌ آوردیم. ایستادیم میان بیم و امید. با چنگ‌ودندان به جان اضطراب‌هایمان افتادیم. حالا ۲۰ روز است که در میانه جنگ‌ایم. میدان، گوی سبقت از خبرها و تحلیل‌ها ربوده. همین‌ حالا که این یادداشت را می‌نویسم، صدای انفجار شیشه‌ها را می‌لرزاند. ما اما دست برنمی‌داریم از روایت آنچه بر ما می‌رود؛ بر طبیعت و میراث این سرزمین. با قلب‌های غلتیده در خون‌ و ویرانی پای ایران ایستاده‌ایم. ما امتداد روزهای تاریک و روشن این مملکت‌ایم. سرزمینی با آیین‌های کهن که ما را به روزهای روشن پیوند می‌زند. به نوروز بگوییم نیاید؟! ما باز هم نوروز را در آغوش می‌کشیم، حتی اگر قلب‌هایمان مملو از اشک‌ و‌ اندوه‌ باشد و دست از ایمانمان برنمی‌داریم.

منبع: برترین ها
ارسال به دیگران :

نظر شما

تازه